سرمشق های آب بابا ٬ یادمان رفت
رسم نوشتن با قلم ها یادمان رفت
شعر خدای مهربان را حفظ کردیم
اما خدای مهربان را یادمان رفت . . . 
نوشته شده توسط nilooblue در پنجشنبه 2 آبان1387 ساعت 10:39 PM موضوع | لینک ثابت
هر جا از عاشقی بپرسید كه عشق چیست تنها به زخمهای خود اشاره می كند .
عشق حاشیه انسان بر كتاب آفرینش است ،
عشق سرطان دوست داشتن است ،
عشق خرید و فروش پایاپای عاشق و معشوق است ،
عشق لك لكی است كه كه روی درخت خاطرات لانه دارد ،
عشق دل ماست تقسیم بر همه زیباییها ،
عشق همان است كه دل ما در آن قرار ملاقات می گیرد ،
عشق عقد دائم ما با غم و غربت است ،
عشق شب نامزدی ما با جدایی است ،
عشق لحظه عظیمی است كه در آن زنت برای معالجه قلبت طلا هایش را می فروشد ،
عشق كاری است كه تنها از سینه سوخته های محبت و دود چراغ خورده های معرفت بر می آید ،
عشق من و توییم به اضافه یك پاییز قدم زنان ،
عشق یك نگاه نیست عشق یك كلمه نیست
عشق خلاصه شده در فاصله ، عشق آزادی است ،
عشق شادی است ،
عشق آغاز آدامی زادی است ،
عشق آغاز روئیدن است ،
عشق رودخانه لیلی است كه صدا ندارد ،
عشق جهنمی است كه دوا ندارد ، زندگی همواره دو نیمه است نیمه ای سرد و آجین و نیمه ای سوزان و آهنگین عشق آن نیمه سوزان زندگی است ،
عشق پلی است كه اقلیم حیات و سرزمین مرگ را به هم پیوند می دهد ،
عشق چون دریاست عشق رسوا و رسوایی است عشق تنها و تنها یی است ،
عشق نكهت جان است جان و ایمان است ،
عشق وجه سبحان است پیر عرفان است شاه مردان است ،
عشق بستان است گلستان است بی پایان است ،
عشق آفتاب است ، لطف مهتاب است ،
عشق بی عین و بی شین است ،
عشق چراغ نجات بخش انسان است ،
عشق نوری است كه در هر نظری جلوه گر است ،
عشق اسطرلاب اسرار خداست ، یادگاری است كه در این كنبد دوار می ماند ،
عشق آتش دلهای كباب است ،
عشق دردها را درمان می كند ،
عشق تمنای دو قلب است ،
عشق پیوست بهترین محبتی است میان من و تو 
نوشته شده توسط nilooblue در دوشنبه 22 مهر1387 ساعت 0:10 AM موضوع | لینک ثابت

Whenever life seems to drift you away
from me, I can't help but cry.
You've grown to be such a part of me
that without you life is no more
than a desperate sigh.
They do say love comes and goes,
and to that I disagree.
So, here's my hand, take it
and don't let go of me.
I do love you!!


نوشته شده توسط nilooblue در جمعه 4 مرداد1387 ساعت 8:12 PM موضوع | لینک ثابت
بلور رویا
ما تکیه داده نرم به بازوی یکدیگر
در روحمان طراوت مهتاب عشق بود
سرهایمان چو شاخه سنگین ز بار و برگ
خامش بر آستانه محراب عشق بود
من همچو موج ابر سپیدی کنار تو
بر گیسویم نشسته گل مریم سپید
هر لحظه میچکید ز مژگان نازکم
بر برگ دستهای تو آن شبنم سپید
گویی فرشتگان خدا در کنار ما
با دستهای کوچکشان چنگ میزدند
درعطر عود و ناله ی اسپند و ابر دود
محراب را زپکی خود رنگ میزدند
پیشانی بلند تو در نور شمع ها
آرام و رام بود چو دریای روشنی
با ساقهای نقره نشانش نشسته بود
در زیر پلکهای تو رویای روشنی
من تشنه صدای تو بودم که میسرود در گوشم آن کلام خوش دلنواز را
چون کودکان که رفته ز خود گوش میکنند
افسانه های کهنه لبریز راز را
آنگه در آسمان نگاهت گشوده گشت
بال بلور قوس قزح های رنگ رنگ
در سینه قلب روشن محراب می تپید
من شعله ور در آتش آن لحظه درنگ
گفتم خموش آری و همچون نسیم صبح
لرزان و بی قرار وزیدم بسوی تو
اما تو هیچ بودی و دیدم هنوز
در سینه هیچ نیست به جز آرزوی تو
نوشته شده توسط nilooblue در یکشنبه 30 تیر1387 ساعت 8:17 PM موضوع | لینک ثابت
دوست بداريد
اي همه مردم ، درين جهان به چه كاريد ؟
عمـر گـرانمايه را چگونـه گـذرانيـد ؟
هرچه به عالم بود اگر به كف آريد
هيـچ نـداريـد اگـر عـشـق نـداريـد
واي شما ، دل به عشق اگر نسپاريد ،
گر به ثريا رسيد هيچ نيرزيد !
عشق بورزيد ،
دوست بداريد !
نوشته شده توسط nilooblue در چهارشنبه 26 تیر1387 ساعت 0:46 AM موضوع | لینک ثابت
آواره
نيمه شب بود و غمي تازه نفس
ره خـوابــم زد و مـــانــدم بــيــدار
ريــخــت از پــرتـو لــرزنـده شـمــع
ســايـــه دسـتــه گلـي بـــر ديـوار
هـمـه گـل بود ولي روح نداشـت
سايـهاي مـضـطـرب و لــرزان بود
چهرهاي سرد و غم انگيز و سياه
گــويـيـا مــرده ء سـرگــردان بـــود
شمع خاموش شد از تـنـدي بـاد
اثــر از ســايــه بـــر ديــوار نـمــانـد
كس نپرسيد كجا رفت ؟ كه بود ؟
كــه دمـي چـنـد در ايـنـجا گذرانـد
ايــن منـم خستـه درين كلبه تنگ
جسم درماندهام از روح جـداست
مــن اگــر سايــه ء خـويـشم يـا رب
روح آواره مـن كـيـست ؟ كجاست ؟
نوشته شده توسط nilooblue در چهارشنبه 26 تیر1387 ساعت 0:45 AM موضوع | لینک ثابت
گل اميد
هـوا هـواي بـهـار اسـت و بـاده بـاده نـاب
به خنده خنده بنوشيم ‚جرعهجرعه شراب
در اين پـياله ندانـم چه ريـختـي پيـداست
كـه خوش به جان هم افتـادهاند آتش و آب
فـرشتـه روي مـن اي آفـتــاب صبـح بـهــار
مــرا بـه جـامـي از اين آب آتـشيـن دريــاب
بهجـام هستيما اي شرابعشقبجوش
بــه بــزم سـاده مــا اي چــراغ مــاه بـتـاب
گــل امـيـد مـن امـشب شكفته در بر مـن
بـيا و يك نفساي چشم سرنوشت بخواب
مـگــر نـه خــاك ره ايــن خـرابـه بــايــد شد
بـيـا كـه كـام بـگيـريـم از ايـن جـهـان خـراب
نوشته شده توسط nilooblue در چهارشنبه 26 تیر1387 ساعت 0:41 AM موضوع | لینک ثابت
از راهی دور
دیده ام سوی دیار تو و در کف تو
از تو دیگر نه پیامی نه نشانی
نه به ره پرتو مهتاب امیدی
نه به دل سایه ای از راز نهانی
دشت تف کرده و بر خویش ندیده
نم نم بوسه باران بهاران
جاده ای گم شده در دامن ظلمت
خالی از ضربه پاهای سواران
تو به کس مهر نبندی مگر آن دم
که ز خود رفته در آغوش تو باشد
لیک چون حلقه بازو بگشایی
نیک دانم که فراموش تو باشد
کیست آن کس که ترا برق نگاهش
می کشد سوخته لب در خم راهی ؟
یا در آن خلوت جادویی خامش
دستش افروخته فانوس گناهی
تو به من دل نسپردی که چو آتش
پیکرت را زعطش سوخته بودم
من که در مکتب رویایی زهره
رسم افسونگری آموخته بودم
بر تو چون ساحل آغوش گشودم
در دلم بود که دلدار تو باشم
وای بر من که ندانستم از اول
روزی اید که دل آزار تو باشم
بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم
نه درودی نه پیامی نه نشانی
ره خود گیرم و ره بر تو گشایم
ز آنکه دیگر تو نه آنی تو نه آنی
نوشته شده توسط nilooblue در چهارشنبه 26 تیر1387 ساعت 0:14 AM موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

زندگی
آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگریزم
همه ذرات جسم خکی من
از تو ای شعر گرم در سوزند
آسمانهای صاف را مانند
که لبالب ز باده ی روزند
با هزاران جوانه میخواند
بوته نسترن سرود ترا
هر نسیمی که می وزد در باغ
می رساند به او درود ترا
من ترا در تو جستجو کردم
نه در آن خوابهای رویایی
در دو دست تو سخت کاویدم
پر شدم پر شدم ز زیبایی
پر شدم از ترانه های سیاه
پر شدم از ترانه های سپید
از هزاران شراره های نیاز
از هزاران جرقه های امید
حیف از آن روزها که من با خشم
به تو چون دشمنی نظر کردم
پوچ پنداشتم فریب ترا
ز تو ماندم ترا هدر کردم
غافل از آنکه تو به جایی و من
همچو آبی روان که در گذرم
گمشده در غبار شون زوال
ره تاریک مرگ می سپرم
آه ای زندگی من اینه ام
از تو چشمم پر از نگاه شود
ورنه گر مرگ بنگرد در من
روی اینه ام سیاه شود
عاشقم عاشق ستاره صبح
عاشق ابرهای سرگردان
عاشق روزهای بارانی
عاشق هر چه نام توست بر آن
می مکم با وجود تشنه خویش
خون سوزان لحظه های ترا
آنچنان از تو کام میگیرم
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY